سلام

من دختری ۲۵ ساله هستم از بچگی ناف بر پسر خاله م بودم و کسی جرات خواستگاری نداشت ولی پسر خاله م هیچ علاقه ی نداشت ولی جرات مخالفت نداشت هر دو لیسانس گرفتیم و نشستیم سر سفره عقد بعد یه ماه هم عروسی کردیم، هیچ رابطه ای تو اون یه ماه نداشتیم حتی چشم تو چشم هم نشدیم، شب عروسی از شدت ناراحتی منفجر شد و گفت ازت متنفرم، بدم میاد من یکی دیگه رو میخواستم ولی دهنمو گل گرفتن ، من دختر قشنگی هستم ولی اون یکی دیگه رو میخواد، هر چی تو دلش بود گفت و گفت و گفت و من ذره ذره آب میشدم .

گفت با عشق رابطه داشته و هیچ وقت بهت نگاه هم نمیکنم چه برسه دست بزنم و جلو خودت میارمش خونه . خیلی دلم رو شکوند، بهم گفت آت آتشغالاتو جمع کن برو تو اون یکی اطاق کفنت رو در بیار .

سه ماه گذشت شاید در روز دو کلمه حرف بزنه بام فقط واسه سیاه بازی با هم میریم خونه خانواده هامون، جرات ندارم به خانوادم چیزی بگم ، من اون رو دوست دارم ولی اون.

یه روز رفتم کنارش گفتم بیا شروع کنیم و فراموش کن باورتون میشه گفت دلت رابطه میخواد اومدی طرفم؟

من فقط به عشقم نزدیک میشم تو کلفت این خونه ای همین.(زندگی برتر)